logo_kanoon


بهمن احمدی امویی و مسعود باستانی، روزنامه نگاران زندانی در دو متن جداگانه ارائه کردند
گزارشی از زندگی زندانیان سیاسی در زندان
سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۱ - ۰۳ آپريل ۲۰۱۲

بهمن احمدی امویی و مسعود باستانی، دو روزنامه نگار زندانی در دو گزارش جداگانه به تشریح وضعیت زندان و زندانیان سیاسی و عقیدتی به هنگام تحویل سال نو پرداخته اند.
بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی در نامه ای به همسرش نوروز و سفره هفت سین و لحظه تحویل سال نو را برای او روایت کرده است. او در این نامه راوی حال و هوای زندانیان بند 350 زندان اوین در آخرین روزهای سال ۹۰ و همچنین نخستین روزهای سال جدید است. احمدی امویی در این نامه از چشم انتظاری تعدادی از زندانیان برای رفتن به مرخصی نوروزی، از برنامه های زندانیان برای آغاز سال نو، از سرود خوانی ګرفته تا هفته نامه دیواری بند سخن گفته است.
همچنین مسعود باستانی، روزنامه نگار زندانی در گزارشی شب و روز سال تحویل را با زندانیان سیاسی زندان در زندان رجایی شهر تشریح کرده است. او در گزارش خود به تلاش زندانیان سیاسی برای ایجاد فضایی شاد و پر امید اشاره کرده است.

متن کامل نامه بهمن احمدی امویی به شرح زیر است:
دو روزی است که سال نو شده است. سال ۱۳۹۱ روز سه شنبه ۸ و سی و چهار دقیقه صبح آغاز شد.
ژیلا! این روزها خیلی بیش از گذشته به تو فکر می کنم .سه سالی است که تجربه خوبی از این روزهای نخست سال نو ندارم . نزدیک سه سال است که در کنار هم نیستیم. سه سال است که تو به مسافرت نرفته ای و هر چه از تو می خواهم که یک چند روزی به یک مسافرت خوب بروی قبول نمی کنی و همیشه یک جواب داری :«هر وقت آمدی با هم می رویم» از قول امیر مهدی هم می گویی «هر وقت دایی بهمن آمد دسته جمعی می رویم مسافرت.»
ژیلا! چه سالهایی را از دست داده ایم. زمانهایی را که نمی توانیم جبران کنیم برای آینده ای که قرار است بهتر باشد این کمترین هزینه ای است که باید بپردازیم . شاید با این حرف می خواهم خودم را راضی کنم. من آدم نسبتا بدبینی هستم وامیدی هم به بهتر شدن اوضاع در آینده نزدیک ندارم .آنقدر فساد از همه نوعش فراگیر شده که تنها یک معجزه می تواند به سرعت جامعه ایران را از این وضع نجات دهد . امید به معجزه این روزها از آن چیزهای ناب زندگی است.
یک هفته، ده روزی هست که هر کس به سبک خودش به پیشواز بهار و سال نو رفته است؛ چند نفری به امید مرخصی عید، روز و شب خود را می گذرانند و تمام حرفها و خبرهایشان در مورد مرخصی نوروزی است . اینکه دادستان چه گفته و قرار است چند نفر بروند مرخصی، بعضی ها هم منتظرند دوباره فردا خبرهای مایوس کننده برسد: اینکه همه چیز منتفی شده است.
عبدالله مومنی، سبزه کاشته است، یک بشقاب گندم برای سفره هفت سین اتاق وبا وسواس زیادی هم از آن مراقبت می کند، آبش می دهد و هر روز صبح آن را جلوی پنجره می گذارد تا از آفتاب کم فروغ روزهای آخر زمستان که کمیاب هم شده استفاده کند.
بچه های اتاق های سه و چهار برای سفره هفت سین سمنو پخته اند، مدتی است مقدار زیادی جوانه گندم را برای این کار آماده کرده اند.
کوروش کوهکن، از زندانی های باستان گرا که آدم خوش ذوقی است سبزه ای به شکل نقشه ایران طراحی کرده و چند روزی سخت مشغول رسیدگی به آن است. تمام نقشه را گندم کاشته است اما معلوم نیست به چه دلیلی تقریبا تمام حاشیه جنوبی و به ویژه قسمت شرقی آن رشد نکرده است. کوروش جابه جایش می کند و آب زیادی به قسمت جنوبی اش می دهد، اما فایده ندارد. به شوخی می گوید: جبر تاریخی است انگار و کاری نمی توان برای جنوب خشک ایران کرد.
بعضی ها تا آخرین لحظات پایان سال منتظر خوانده شدن نامشان برای رفتن به مرخصی نوروزی بودند؛ هر اسمی که خوانده می شد گوش هایشان را تیز می کردند. فقط تعداد کمی از این بابت مطمئن بودند که به مرخصی می روند چون خودشان را به دادسرای اوین خواسته بودند، با خانواده هایشان حرف زده بودند و وثیقه ها و ضمانت های لازم را از آنها اخذ کرده بودند.
شنبه و یکشنبه ۲۷ و ۲۸ اسفند آخرین روزهای اداری بود و با سپری شدن این دو روز نا امیدی و ناراحتی را می شد در چهره ی خیلی ها دید. یکجا بند نبودند و همه حرفهایشان درباره مرخصی رفتن و پی گیری خبرها و شایعاتی که در بند می پیچید، بود. شایعاتی از این قبیل : امسال نام هجده نفر در فهرست مرخصی هاست، کسی امسال به مرخصی نمی رود، دادستانی خیلی موافق نیست، وزارت اطلاعات موافقت نمی کند، انگار فقط ده نفر می روند.
سرانجام دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۴ نفر به مرخصی رفتند . مرخصی های سه روزه و پنج روزه.
شورای فرهنگی بند که از هر اتاق یک نماینده در آن عضو است برنامه های متنوعی را برای روزهای عید پیش بینی کرده است.
موسیقی، آواز، گردهمایی، تئاتر عروسکی و یک ناهار دسته جمعی در ظهر نخستین روز سال نو که قرار بود چلو کباب باشد . چلو کباب خوردن در زندان از آن غذاهای نادر و یک اتفاق است. اما دو سه نفر از زندانی ها در مورد چلوکباب درست کردن تخصص دارند و روز اول عید همه مان چلوکباب خوبی خوردیم . محمد صائمی ، از زندانیان مجاهدین خلق که در دهه ۶۰ نیز پنج سال زندانی بوده و پیش از دستگیری دوباره، یک رستوران و سالن پذیرایی داشت زحمتش را کشیده بود. قبل از او هم دو زندانی دیگر بودند که دراین زمینه تخصص داشتند.
سال نو با شمارش معکوس ثانیه ها شروع می شود . نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو و یک و بعد یک بالن سبز رنگ که عماد بهاور تهیه کرده به هوا فرستاده می شود. با این نوشته ی رویش که زندانی های ۳۵۰ سال نو را تبریک می گویند. معلوم نیست این بالن کجا بر زمین نشسته است.
سفره بزرگی در وسط حیاط بند ۳۵۰ با پارچه ی سه رنگ سبز، سفید و قرمز بدون هیچ علامت و نشان مشخصی تزئین شده است. قرآن، شاهنامه و حافظ ، سه ماهی قرمز کوچک که در یک استوانه پلاستیکی تنگ و کوچک به هم چسبیده اند، شش عدد تخم مرغ رنگ شده و چهار گلدان کوچک با گلهای بنفشه در چهار گوشه سفره به همراه سبزه ای به شکل نقشه ایران که حالا کاملا سبز شده، همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده است .دورتا دور سفره هفت سین را چند نوع گل گذاشته اند. از هر کس پرسیدم نام گلهای درون گلدان چیست کسی نمی دانست. اما از همانهایی است که در ابتدای سال نو در همه گل فروشی ها می فروشند و عمر زیادی هم ندارند. فقط یکی شان را شناختیم بنفشه. بقیه ی گلها گلبرگهای مخملی به رنگ صورتی ، سفید و زرد داشتند.
روبه روی هفت سین و روی سکویی که از نیمکتهای فلزی ساخته شده یکی دو صندلی قرار دارد، پشت سرش بخش زیادی از دیوار را با ملحفه آبی رنگ پوشانده اند و تمام حاشیه آن را با نواری از کاغذهای رنگی مخصوص جشن ها پوشانده اند به اضافه چند رشته نوارهای رنگی خز مانند.
سه پارچه سبز، سفید و قرمز به صورت عمودی به نشانه پرچم ایران آویزان است و با نسیم ملایم صبحگاهی می لرزد. بالای این سه پارچه هفت، هشت بادکنک رنگی آویزان شده .علی ملیحی و فرشید فتحی مجری برنامه اند .
سرود ای ایران ، یار دبستانی و چندین آواز دیگر را دسته جمعی می خوانیم و بعد هم مراسم روبوسی و تبریک سال نو. تا حالا با این همه آدم یک جا دیده بوسی نکرده بودم و فکر کنم این رکورد را تا پایان عمر حفظ کنم. بیش از ۱۵۰ نفر یک دفعه شروع می کنیم همدیگر را بغل کردن و بوسیدن و در پایان دست زدن و تشویق یکدیګر. راستش را بخواهی این بخش برنامه تا حدی کسل کننده بود اما چاره ای نبود و باید تمامش می کردیم.
آخرین هفته نامه دیواری بند ۳۵۰ در سال ۹۰ بخش زیادی از مطالبش را به سال نو اختصاص داده است با یک طرح زیبا از ایران . بالای این طرح نوشته شده : هفت سین طالبانی . تمام شرق ایران در نقشه با سه نماد ستم با یک حلقه طناب دار، سیم خاردار و یک قلم شکسته به نام سانسور پرشده است . در مرکز کشور یک سلول آهنی خودنمایی می کند. جنوب با یک باتوم تحت عنوان سرکوب، غرب با چهره یک زن که چند سنگ به سویش پرتاب شده و بالای آن نوشته شده سنگسار و در شمال غربی کشور یک سبزه سیاه رنگ با عنوان “سیاهه ” به چشم می خورد . از طراح آن پرسیدم سیاهه یعنی چه؟ گفت یعنی حکومت مخالف شادی و سرزندگی مردم است و مروج افسردگی تیرگی و غم.
خاطرات مقابل چشمانم رژه می روند. ژیلا! تو همیشه اصرار داشتی که درخانه مان در سال نو هفت سین داشته باشیم و من معمولا خرید لوازم آن را پشت گوش می انداختم و لحظه های آخر سال مجبور می شدیم برای پیدا کردن یک سبزه سالم چندین فروشگاه و خیابان را با عجله بگردیم. معمولا یک هفت سین مینیاتوری می چیدی. در این سالهای آخر مخالف خرید ماهی قرمز برای سفره هفت سین بودی چرا که خیلی زود می مردند و تو ناراحت می شدی . ضمن اینکه ربطی هم به سفره هفت سین ندارد و معلوم نیست از کجا و کی آن را به سفره هفت سین اضافه کرده اند.
از مدتها قبل به تو قول نوشتن این نامه را داده بودم اما نوشتنش خیلی طولانی شد حالا هم که ظاهرا تمام شده با خودم فکر می کنم به درد نخور و با بی دقتی نوشته انگار فقط می خواستم قولی را که به تو داده ام انجام دهم .راستش را بخواهی مدتی است که احساس می کنم شاید دیگر نتوانم بنویسم، به این که فکر می کنم ترس برم می دارد . کسی که کارش نوشتن است اگر یک روز نتواند بنویسد از بین می رود به ویژه که از این راه زندگی را بگذراند.
در طول روز مدام به این فکر می کنم که چه چیزی برایت بنویسم، بعضی وقتها آن را یادداشت می کنم که یادم نرود اما شب که می نشینم دستهایم فرمان نمی برد و نمی توانم فکر کنم. گاهی هنوز یک جمله ننوشته احساس خستگی شدید می کنم، بی هیچ دلیلی. آن وقت به خودم می گویم فردا می نویسم. چند جمله ای هم که پیش می روم آن قدر بدخط است که خودم هم نمی توانم بخوانم چه برسد به تو.
به خودم می گویم انگار ترسو شده ای، دیگر خطر نمی کنی، انگار زندگی دارد عادی می شود، به خودت بیا و جدی تر کار کن . این طور که با خودم کنار آمده ام سال ۹۱ را می خواهم بیشتر از گذشته به نوشتن برای تو بگذرانم. امیدوارم از وفای به این عهد بر آیم، هر چند با این قول به تو وخودم از همین حالا روزهای کاری سختی را پیش روی خود می بینم.
بهمن احمدی امویی
زندان اوین- بند ۳۵۰
فروردین سال ۱۳۹۱
متن گزارش نوروزی مسعود باستانی از زندان رجایی شهر نیز در پی می آید:
آمار عصر روز دوشنبه که تمام شد بچه‌ها کار عید را شروع کردند. تا قبل از آن به جز بحث درباره احتمال مرخصی‌های نوروزی و تلاش چند نفر که دنبال برگزاری جشنی برای سال نو بودند خبری از حال و هوای مراسم عید نوروز به چشم نمی‌خورد.
آن شب با کمک خالد حردانی که حالا وکیل بند سالن سیاسی‌ست بچه‌ها بزرگ‌ترین میز سالن را به وسط آوردند و هرکس با آوردن سبزه‌ای که برای مراسم سال نو در زندان تدارک دیده بود در پی آراستن سفره هفت‌سین رجایی‌شهر می‌کوشید.

سبزه‌های مستطیلی، گرد و شش‌گوش
سبزه‌ها عمدتا از عدس تهیه شده‌اند، عدس‌های خامی که به عنوان جیره خشک به بعضی از زندانیان بیمار تعلق می‌گیرد حالا سبز شده‌اند و به شکل ظرف‌هایی درآمده‌اند که در آن‌ها رشد کرده‌اند. مستطیلی، گرد و شش‌گوش. هرکس سبزه‌اش را بر روی می‌زی که حالا با پارچه‌ای بنفش رنگ تزیین شده بود، آورد. سعید رضایی مشغول چیدن سفره هفت‌سین بود. آیینه، گلدان، سنجد، سکه و سرکه. تنها یک نفر در سالن یک شیشه سرکه سیب داشت که آن را به امانت سپرد تا پس از مراسم سال تحویل دوباره پس بگیرد.
سعید ماسوری هم از من دیوان حافظ خواست. وقتی دیوان حافظ را به سفره رساندم همه چیز بود. اما بیشتر از همه تخم‌مرغ‌ها توجهم را جلب کرد. تخم‌مرغ‌هایی که به شکل رنگ پرچم ایران رنگ‌آمیزی شده بودند و روی یکی از آن‌ها با مداد علامت کم‌رنگ شیر و خورشید کشیده شده بود.

مهدی محمودیان و احمد آقای زیدآبادی در انتظار مرخصی
مهدی محمودیان و احمد آقای زیدآبادی بیشتر از همه منتظر مرخصی بودند. روز گذشته دکتر سلیمانی به مرخصی رفته بود و مهدی که قرار بود برای اولین بار به دیدن خانواده و دختر کوچکش برود هنوز هم امیدوار بود. او از شاهین زینعلی شنیده بود که سال گذشته دادسرای اوین در روز ۲۹ اسفند هم به تعدادی از زندانیان بند ۳۵۰ مرخصی داده و بچه‌ها آخر شب رفته‌اند. اما ساعت که از ده گذشت تقریبا همه ناامید شدیم. مهدی به سراغ کارهای نیمه تمام ناهار روز عید رفت و مشغول خرد کردن تیکه‌های مرغ و پیاز شد. قرار است بچه‌ها ناهار روز اول فروردین را دور هم باشند اما چون امسال برخلاف سال گذشته در فروشگاه از ماهی خبری نبود، سبزی پلو با ماهی شب عید به پلو و مرغ روز عید تبدیل شد. کار آشپزی و مقدمات آن را مهدی و سینا آذر -جوانی که به تازگی از بند ۳۵۰ به اینجا منتقل شده است- به همراه تعدادی از زندانیان بهایی انجام دادند. آن شب آن‌ها مشغول شستن و خیس کردن برنج ناهار ۵۳ نفره بودند. بچه‌های دیگر هم دنبال آب گرم برای حمام بودند که تا صبح خبری از آب گرم نشد. آب حمام از دیروز به شکل ناگهانی سرد شد و هنوز هیچ کس نتوانسته درست و حسابی دوش بگیرد و خود را برای عید آماده کند. همیشه همین طور است. نمی‌دانم چرا همیشه اتفاقات خاص و خرابی‌ها در بند، در اوقات تعطیلی رخ می‌دهد. مثلا در طول سال گذشته سقف دستشویی و حمام به شکل کاملا عجیب و اتفاقی عصر روز پنجشنبه شروع به چکه کردن می‌کرد و صبح شنبه به طور خودکار درست می‌شد.

دوش نوروزی با آب سرد
حالا از عصر روز بیست و هشتم آب حمام سرد شده است. وکیل بند می‌گوید تانکر آب گرم سوراخ شده و تا بعد از تعطیلات نمی‌شود کاری کرد. بچه‌ها اصلاح کردند و ریش تراشیدند و با آب سرد دوش فوری گرفتند. عده‌ای هم بیخیال دوش گرفتن شدند. افراد مسن‌تر به امید مراسم سال تحویل زود خوابیدند و به جز آنهایی که مشغول کار آشپزی بودند، بقیه زندانی‌ها شب را با گپ زدن و تماشای برنامه تلویزیون گذراندند. سر شب بحث بر سر این بود چرا امشب جشن را برگزار نکردند.

سرود‌ای ایران زندانیان خواب را هم بیدار کرد
صبح روز عید، حدود یک ربع قبل از تحویل سال احمد آقا بیدارم کرد و گفت همه جمع‌اند. با عجله بلند شدم و به داخل سالن رفتم. همه لباس‌های نو پوشیده بودند و بعضی‌ها هم به امید اینکه نزدیک صبح آب حمام گرم می‌شود، نخوابیده بودند. وقتی به جمع رسیدم شمارش معکوس برای لحظه تحویل سال آغاز شده بود. صدای کف زدن و پس از آن خواندن سرود «ای ایران» چند نفر از زندانیانی را که هنوز خواب بودند، بیدار کرد. روبوسی‌ها شروع شد و خیلی عجیب بود تصویر جمع ۵۰ نفره‌ای که دائم در یک محیط کوچک دور هم می‌چرخند و همدیگر را می‌بوسند.
برای همه آنانی که بند ۲۴۰ زندان اوین را دیده‌اند، تصور اینجا کار سختی نیست. یک راهروی بلند که در دور طرف آن سلول‌هایی به اندازه یک و نیم در سه متر قرار دارد و به جای در سلول بچه‌ها با یک پارچه اتاق خود را جدا کرده‌اند. در هر اتاق یک تخت سه نفره قرار دارد که دو نفر در آن ساکن هستند و در یک تخت اضافه هم وسایل خود را گذاشته‌اند.

سفره نهار و پلو و مرغ و ته دیگ
سفره ناهار روز اول سال در طول سالن انداخته شد و قرار شد هرکسی بشقاب و قاشق خود را بیاورد. پلو را مانند غذای نذری در هر بشقاب می‌کشیدند و تکه‌ای مرغ روی آن می‌گذاشتند. فرزاد مددزاده هم ته‌دیگ را می‌چرخاند و هر کس تکه‌ای برمی‌داشت، اما از سالاد و نوشابه خبری نبود.

با اینا زمستونو سر می‌کنم
مراسم جشن که شروع شد، هرکسی صندلی کوچک پلاستیکی خود را آورد و دو طرف سالن پر شد. سعید رضایی مجری مراسم بود. این مراسم با کمک او، جعفر اقدامی، رسول بداقی، رضا بوکانی و هادی امینی تدارک دیده شده بود و قرار بود هرکس هنرش را عرضه کند. متن ادبی زیبایی خوانده شد و جعفر به بهانه روز اول سال ترانه‌ای از فرهاد خواند:

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی …
با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم …

رسول بداقی هم که همیشه در این‌گونه مراسم‌ها پای کار است با کمک بعضی از کرد‌ها یک ترانه لری را اجرا کرد. خودش ترانه را با صدای بلند می‌خواند و گروهش تنها ترجیع‌بند شعر را زمزمه می‌کردند: «نرخ بوس دختران، نرخ زعفران است»
حاضرین با دست زدن او را همکاری می‌کردند و من هم با صدای بلند گفتم که رسول در همه مراسم‌ها این ترانه را اجرا می‌کند. انگار این ترانه به سرود ملی زندان رجایی‌شهر تبدیل تبدیل شده است.

صندلی داغ در زندان رجایی شهر
صندلی داغ قسمتی دیگر از برنامه بود و قرار شد من در آن آقای محمد بنازاده امیرخیزی را سوال پیچ کنم اما مجری مراسم سعی کرد در اول کار خودم را سوال پیچ کند. او پرسید که من با نوروز باستانی چه نسبتی دارم؟ در جوابش گفتم: نوروز برادرم است.
در اول صحبت‌هایم از آقایان هدی صابر و محسن دکمه‌چی یاد کردم، زندانیان سیاسی که در طول سال گذشته در زندان‌های اوین و رجایی‌شهر از جمع ما رفته بودند و حالا جایشان خالی بود.

راز سیبیل‌های سفید
آقای امیرخیزی که سال پیش از بند ۲۰۹ به رجایی‌شهر منتقل شده و اتهامش در ارتباط با سازمان است روی صندلی داغ نشست و گفت که در سال‌های گذشته خواهر و برادرش همینجا زندانی‌ بوده‌اند و او به ملاقات آن‌ها می‌آمده است. او گفت که تا کنون خانواده ما مجموعا به ۴۵ سال زندان محکوم شده‌اند. امیرخیزی از محله مادری‌اش در تبریز که زادگاه ستارخان بوده تعریف کرد و بدین ترتیب راز سیبیل‌های سفیدش که شبیه ستارخان آراسته بود برملا شد.
ایوب قنبرپوریان هم به صندلی داغ دعوت شد. ایوب از اینکه اخیرا برخی رسانه‌ها از او به عنوان جوان‌ترین زندانی سیاسی نام برده‌اند، خوشحال بود و اعتراف کرد که علی‌رغم دستگیری در حوادث پس از انتخابات در روز رای‌گیری به هیچ‌کدام از کاندیدا‌ها رای نداده است. او گفت که پس از آزادی به شهرستان برمیگردد تا سرپرستی مادرش را برعهده بگیرد. ایوب از آقای عفیف نعیمی و بقیه که در طول سال گذشته او را تشویق کرده بودند تا سیگار را ترک کند، تشکر کرد.

آوازخوانی حشمت خان طبرزدی
آوازخوانی حشمت خان طبرزدی هم برنامه بعدی بود، او غزلی از حافظ را به همراه کامران رحیمیان که با سطل زباله تنبکی درست کرده بود، اجرا کرد. کامران از زندانیانی‌ست که به صورت حرفه‌ای تنک می‌نوازد و کتابی هم درباره ارتباط بدون خشونت ترجمه کرده است.

به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

احمد زیدآبادی هم چند جوک خوشمزه با لهجه کرمانی تعریف کرد. ماجراهای خنده‌داری که شاید خاطرات شیرین او از اهالی سیرجان و زادگاهش زیدآباد بود. مهدی محمودیان در وسط مراسم لباس مبدل می‌پوشید و آجیل و تخمه تعارف می‌کرد. تیپ‌های عجیب و غریبی می‌زد که بمب خنده بود.

مسابقه متارمه یا ترانه خوانی؟!
«متارمه» اسم مسابقه‌ای بود که بچه‌ها بر اساس مشاعره ترتیب داده بودند. در «متارمه» مانند مشاعره شرکت‌کنندگان باید ترانه بخوانند و نفر بعدی بایستی با حرف آخر مصرع ترانه قبلی ترانه‌اش را شروع کند. مسابقه شروع شد:

هوار هوار یا هوار، یارم می‌آید…
دوستت دارم می‌دونی، تا وقتی مهربونی…
یه دونه انار، دو دونه انار، سیصد دونه مردوارید….

مسابقه با دست زدن و ترانه خواندن بچه‌ها همراه بود و حسابی همه را به وجد آورد. آقای بادوام که به خاطر موسسه آموزشی به زندان محکوم شده است، شعر طنزی خواند که در آن از همه بچه‌های سالن نام برده بود. جعفر اقدامی میان پرده‌ خنده‌داری اجرا کرد، او در نمایشنامه‌اش ادای حالات مختلف بچه‌ها را درمی‌اورد. از بداقی که به صدای بلند تلویزیون اعتراض می‌کرد تا اسکندری که علیه نگهبان‌ها شعار می‌داد و احمد آقا که می‌گفت اینجا همه‌چیز خوب است حتی برای امار هم بیدارمان نمی‌کنند.
رقص کردی و مسابقه ماست‌خوری تقریبا آخرین بخش مراسم بود. زانیار و لقمان مرادی به همراه تعدادی از بچه‌های کرد خواندند و محلی رقصیدند و جایزه مسابقه ماست خوری تنها یک هویج تازه بزرگ از جیره خشک غذایی بود.

دید و بازدید نوروزی و آرزوی آزادی در زندان
آن شب همه سرحال بودند و از فردای آن روز دید و بازدیدهای نوروزی شروع شد. دید و بازدیدهایی که در آن‌ها علاوه بر آرزوی سلامتی، آرزوی آزادی زندانیان و آزادی میهن نیز به چاشنی تعارفات اضافه شده بود.


send page email page     print version print


                   


کانون مدافعان حقوق بشر
عضو فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر